=                خبرنامه  تهذیب همدان | تیر ۱۳۸۵
  یا حسین شهید علیه السلام<a href=اللهم الرزقنا توفیق زیارت الحسین (ع)

تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۸۵ | 18:27 | نویسنده : مرتضی |
 

 

                 

 

سخن شهيد

سخن شهيد    حديث عشق است

كه سراسرر صداقت و پاكي است

شهيد تمامي اعمالش براي

 رضاي خداوند بوده   و

راهش  منور القلوب

و كسي كه نظر مي كند به  وجه الله

 و  قلب تاريخ است      شهيد است

شهيد ان روزگاراني نه چندان دور هركدام بهترين شاگردان مدرسه عشق بودند

كه در ياري دين خدا و پاسداري از ارزشهاي اسلامي دمي نيا سودند

و همواره گوش بفرمان امام و رهبر خود بودند   .  .  .  .

وهميشه به تكليف خو دعمل نموده اند و                    



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۵ | 15:10 | نویسنده : مرتضی |
 

 

ياد شهيدان بخير

 

كه يادشان عطر تسليم و رضا

مناجات  و   دعا

و عشق و وفا مي پراكند

آنان در اداي تكليف سريع بودند

و تن به ننگ گناه نيالودند

و در ياري دوستان دمي نياسودند

اينك جا داد هر روز هر شب به روي همه ستاره ها

ي عاشق سبكبال

نظر كرده و به روي آن همه بيدار دلان شب زنده دار

و آن اختران تابناك كه اسلام وانقلابمان طراوت از خون پاكشان

گرفته است

و آفتاب از بركت نور پيشاني آنها نور افشاني مي كند

بوسه مي زنيم

و ياد همگي آنهارا گرامي داشته

و با آرمانهاي مقدس شان پيمان نا گسستني مي بنديم

  باشد تا انشاءالله مارا هم حسيني (ع) كنند و

                                                  در زمره منور خود پذيرا باشند    ... 

 



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۵ | 15:9 | نویسنده : مرتضی |
 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم


سردار رشيد اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت، برادر شهيد، حاج حسين خرازي به لقاء الله شتافت و به ذخيره اي از ايمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانه روزي براي خدا و نبردي بي امان با دشمنان خدا، در آسمان شهادت پرواز كرد و بر آسمان رحمت الهي فرود آمد. او كه در طول 6 سال جنگ قله هايي از شرف و افتخار را فتح كرده بود اينك به قله رفيع شهادت دست يافته است و او كه هل من ناصر ينصرني زمان را با همه وجود لبيك گفته بود اكنون به زيارت مولايش امام حسين (ع) نايل آمده است و او كه در جمع ياران لشگر سرافراز امام حسين (ع) عاشقانه به سوي ديار محبوب مي‌تاخت، پيش از ديگر ياران، به منزل رسيده و به فوز ديدار نايل آمده است. آري، او پاداش جهاد صادقانه خود را كنون گرفته و با نوشيدن جام شهادت سبكبال، در جمع شهدا و صالحين درآمده است. زندگي و سرنوشت اين شهيد عزيز و هزاران نفس طيبه‌اي كه در اين وادي قدم زده‌اند، صفحه درخشنده‌اي ازتاريخ اين ملت است. ملتي كه در راه اجراي احكام خدا و حاكميت دين خدا و دفاع از مستضعفين و نبرد با مستكبرين، عزيزترين سرمايه خود را نثار مي‌كند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه دلبستگي‌هاي مادي زده پاي در ميدان فداكاري نهاده و با همه توان مبارزه مي‌كنند و جان بر سر اين كار مي‌گذارند. چنين ملتي بر همه موانع فائق خواهد آمد و همه دشمنان را به زانو در خواهد آورد. ما پس از هشت سال دفاع مقدس همه جانبه و 6 سال تحمل جنگ تحميلي، نشانه‌هاي اين فرجام مبارك را مشاهده مي‌كنيم و يقينا نصرت الهي در انتظار اين ملت مؤمن در مبارزه ايثارگر است...

سيد علي خامنه‌اي
10/12/1365

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:12  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  23 نظر

 

بسم رب المجاهدين فی سبيل الله

قلب جبهه‌هاي غرب و جنوب از ابتدا در حضور عاشقانه او مي‌تپيد و جبهه مجذوب تكاپوي خالصانه‌اش، برگي زرين از آغاز تا انتها را نقش داد.

مسووليت شهيد

تاريخ عمليات

نام عمليات

 

فرماندهي محور

05 /07/1360    ثامن الائمه

1

فرماندهي محور

08 /09/1360    طريق القدس

2

فرماندهي تيپ امام حسين (ع)

02 /01/1361    فتح المبین

3

فرماندهي تيپ امام حسين (ع)

10 /02/1361    بیت المقدس

4

معاونت عمليات سپاه سوم

23 /04/1361    رمضان

5

معاونت عمليات سپاه سوم

10 /08/1361    محرم

6

معاونت عمليات سپاه سوم

17 /11/1361    والفجر مقدماتی

7

معاونت عمليات سپاه سوم

21 /01/1362    والفجر 1

8

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

29/04/1362    والفجر 2

9

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

07/05/1362    والفجر 3

10

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

27/07/1362    والفجر 4

11

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

03/12/1362    خیبر

12

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

19/12/1363    بدر

13

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

20/11/1364    والفجر 8

14

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

03/10/1365    کربلای 4

15

فرمانده لشگر امام حسين (ع)

19 /10/1365    کربلای 5

16

   

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:11  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  نظر بدهید

 

بسم رب الصديقين

خطاب به فرماندهان و رزمندگان اسلام:
- ما لشگر امام حسينيم، حسين وار هم بايد بجنگيم، اگر بخواهيم قبر شش گوشه امام حسين (ع) را در آغوش بگيريم كلامي‌ و دعايي جز اين نبايد داشته باشيم: «اللهم اجعل محياي محيا محمد و آل محمد و مماتي ممات محمد و آل محمد.»
- اگر در پيروزي‌ها خودمان را دخيل بدانيم اين حجاب است براي ما، اين شايد انكار خداست.
- اگر براي خدا جنگ مي‌كنيد احتياج ندارد به من و ديگري گزارش كنيد. گزارش را نگه داريد براي قيامت. اگر كار براي خداست گفتنش براي چه؟
- در مشكلات است كه انسانها آزمايش مي‌شوند. صبر پيشه كنيد كه دنيا فاني است و ما معتقد به معاد هستيم.
- هر چه كه مي‌كشيم و هر چه كه بر سرمان مي‌آيد از نافرماني خداست و همه ريشه در عدم رعايت حلال و حرام خدا دارد.
- سهل‌انگاري و سستي در اعمال عبادي تاثير نامطلوبي در پيروزي‌ها دارد.
- همه ما مكلفيم و وظيفه داريم با وجود همه نارسايي‌ها بنا به فرمان رهبري، جنگ را به همين شدت و با منتهاي قدرت ادامه بدهيم زيرا ما بنا بر احساس وظيفه شرعي مي‌جنگيم نه به قصد پيروزي تنها.
- مطبوعات ما جنگ را درشت مي‌نويسد، درست نمي‌نويسد.
- مسأله من تنها جنگ است و در همانجا هم مسأله من حل مي‌شود.
- همواره سعي‌مان اين باشد كه خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داريم و شهدا را به عنوان يك الگو در نظر داشته باشيم كه شهدا راهشان راه انبياست و پاسداران واقعي هستند كه در اين راه شهيد شدند.
- من علاقمندم كه با بي‌آلايشي تمام، هميشه در ميان بسيجي‌ها باشم و به درد دل آنها برسم.
وصيتنامه اول:
... از مردم مي‌خواهم كه پشتيبان ولايت فقيه باشند، راه شهداي ما راه حق است، اول مي‌خواهم كه آنها مرا بخشيده و شفاعت مرا در روز جزا كنند و از خدا مي‌خواهم كه ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهايي كه با بودنشان و زندگي‌شان به ما درس ايثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولين عزيز و مردم حزب‌الهي مي‌خواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده، مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الان در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشا و بي‌حجابي زده‌اند در مقابل آنها ايستادگي كنيد و با جديت هر چه تمامتر جلو اين فسادها را بگيريد.
وصيت نامه دوم :
استغفرالله، خدايا امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال نكير و منكر در روز محشر و قيامت، به فريادم برس. خدايا دلشكسته و مضطرم، صاحب پيروزي و موفقيت تو را مي‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم. خدايا تا زمان عمليات، فاصله زيادي نيست، خدايا به قول امام خميني [ره] تو فرمانده كل قوا هستي، خودت رزمندگان را پيروز گردان، شر مدام كافر را از سر مسلمين بكن. خدايا! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم. خدايا! تو خود توبه مرا قبول كن و از فيض عظماي شهادت نصيب و بهره‌مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو دارم ... مي‌دانم در امر بيت المال امانتدار خوبي نبودم و ممكن است زياده‌روي كرده باشم، خلاصه برايم رد مظالم كنيد و آمرزش بخواهيد.
والسلام
حسين خرازي - 1/10/1365

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:10  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  نظر بدهید

 

بسم رب المخلصين

يك روز قرار بود تعدادي از نيروهاي لشگر امام حسين (ع) با قايق به آن سوي اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاي آن سوي آب، تنهايي و به طور ناشناس در ميان يكي از قايقها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجي جوان كه او را نمي‌شناختند سوار شده، به او گفتند: «برادر خدا خيرت بدهد ممكن است خواهش كنيم ما را زودتر به آن طرف آب برساني كه خيلي كار داريم.» حاج حسين بدون اينكه چيزي بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمي‌ جلوتر بدون اينكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توي اين قايق نشسته‌ايم و عرق مي‌ريزيم، فكر نمي‌كنيد فرمانده لشگر كجاست و چه كار مي‌كند؟» با آنكه جوابي نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوي كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگري است! فكر مي‌كنيد غير از اين است؟» قيافه بسيجي بغل دستي او تغيير كرد و با نگاه اعتراض‌آميزي گفت: «اخوي حرف خودت را بزن». حاج حسين به اين زودي‌ها حاضر به عقب‌نشيني نبود و ادامه داد. بسيجي هم حرفش را تكرار كرد تا اينكه عصباني شد و گفت: «اخوي به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشگر ما صحبت نكني اگر يك كلمه ديگر غيبت كني، دست و پايت را مي‌گيرم و از همين جا وسط آب پرتت مي‌كنم.» و حاج حسين چيزي نگفت. او مي‌خواست در ميان بسيجي باشد و از درد دلشان با خبر شود و اينچنين خود را به دست قضاوت سپرد.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد

راوي:حسن شريعتي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:9  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  نظر بدهید

 

 
بسم رب المجاهدين

در مدت جنگ من و پسرم 2 همرزم بوديم. حسين فرمانده لشگر بود و من اغلب به امور تداركاتي و امدادگري مي‌پرداختم. اول اسفند سال 1365 به بيمارستان شهيد بقايي اهواز آمد و در حالي كه با همان يك دست رانندگي مي‌كرد در حين گشت داخل شهر، شروع به صحبت كرد: «بابا من از شما خيلي ممنونم چون همه از شما راضي هستند به خصوص رييس بيمارستان، مرحبا بابا، سرافرازم كردي.» من كه سربازي در خدمت اسلام بودم گفتم: «هر چه انجام داده‌ام وظيفه‌اي در راه نظام مقدس جمهوري اسلامي بوده، كار من در مقابل اين خدمت و فداكاري كه تو انجام مي‌دهي، هيچ است و اصلاً قابل مقايسه نيست.» اين آخرين ديدار ما بود و سالهاست كه مشام جان من از عطر خوش صحبتهاي حسين در آن روز معطر است.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد

راوي:پدر شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:9  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  نظر بدهید

 

حسين دو روز قبل از شهادتش گفت: «خودم را براي شهيد شدن كاملاً آماده كرده‌ام.» او كه روحي متلاطم از عشق خدمت به سربازان اسلام داشت وقتي متوجه شد ماشين غذاي رزمندگان خط مقدم در بين راه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفته است به شدت ناراحت شد و با بيسيم از مسئولين تداركات خواست تا هر چه زودتر، ماشين ديگري بفرستند و نتيجه را به او اطلاع دهند. پس از گذشت چند ساعتي ماشين جلوي سنگر ايستاد و حاج حسين در حالي كه دشمن منطقه را گلوله باران مي‌كرد براي بررسي وضعيت ماشين از سنگر خارج شد. يكي از تخريب‌چي‌ها در حال مصاحفه با او مي‌خواست پيشاني‌اش را ببوسد كه ناگهان قامت چون سرو حسين بر زمين افتاد. اصلاً باورم نمي‌شد حتي متوجه خمپاره‌اي كه آنجا در كنارمان به زمين خورد، نشدم. بلافاصله سر را بلند كردم. تركشهاي موثر و درشتي به سر و گردن او اصابت كرده بود. هشتم اسفند سال 1365 بود و حاج حسين از زمين به سوي آسمان پركشيد و پيشاني او جايگاه بوسه عرشيان گشت.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:8  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  یک نظر

 

در عمليات خيبر، دشمن منطقه را با انواع و اقسام جنگ افزارها و بمبهاي شيميايي مورد حمله قرار داده بود. حسين در اوج درگيري به محلي رسيد كه دشمن آتش بسيار زيادي روي آن نقطه مي‌ريخت. او به ياري رزمندگان شتافت كه ناگهان خمپاره‌اي در كنارش به فرياد نشست و او را از جا كند و با ورود جراحتي عميق بر پيكر خسته‌اش، دست راست او قطع گرديد. در آن غوغاي وانفسا، همهمه‌اي بر پا شد. «خرازي مجروح شده! اميدي بر زنده ماندنش نيست.» همه چيز مهيا گرديد و پيكر زخم خورده او به بيمارستان يزد انتقال يافت. پس از بهبودي، رازي را براي مادرش بازگو كرد كه هرگز به كس ديگري نگفت: «حالم هر لحظه وخيمتر مي‌شد تا اينكه يك شب، بين خواب و بيداري، يكي از ملائك مقرب درگاه الهي به سراغم آمد و پرسيد: «حسين! آيا آماده رفتن هستي، يا قصد زنده ماندن داري؟» من گفتم: «فعلاً ميل ماندن دارم تا با آخرين توان، به مبارزه در راه دين خدا ادامه دهم.» به همين جهت او تا لحظه آخر، عنان اختيار بر گرفت و هرگز از وظيفه‌اش غافل نماند.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد- كتاب ره يافتگان وصال

راوي:مادر شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:7  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  یک نظر

 

بسم رب

حسين خرازي تصميم به ازدواج گرفته بود و براي عمل به اين سنت نبوي از مادر من مدد جست، او با مزاح به مادرم گفته بود كه: «من فقط 50 هزار تومان پول دارم و مي‌خواهم با همين پول خانه و ماشين بخرم و زن هم بگيرم» بالاخره مادرم پس از جستجوي بسيار، دختري مؤمنه را برايش در نظر گرفت و جلسه خواستگاري وي برقرار شد و آن دو به توافق رسيدند. او كه ايام زندگي‌اش را دائماً در جبهه سپري كرده بود اينك بانويي پارسا را به همسري برمي‌گزيد. مراسم عقد آنها در حضور رهبر كبير انقلاب امام خميني (ره) برگزار شد. لباس دامادي او پيراهن سبز سپاه بود. دوستانش به ميمنت آن شب فرخنده يك قبضه تيربار گرنيوف را به همراه 30 فشنگ، كادو كرده و به وي هديه دادند و بر روي آن چنين نوشتند: «جنگ را فراموش نكني» فردا صبح حسين تيربار را به پادگان بازگرداند و به اسلحه‌خانه تحويل داد و با تكيه بر وجود شيرزني كه شريك زندگي او شده بود به جبهه بازگشت.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد

راوي:همرزم شهيد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:6  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  یک نظر

 

بسم الله الرحمن الرحيم

روز جمعه ماه محرم سال 1336 در يكي از محله‌هاي مستضعف نشين اصفهان به نام «كوي كلم» خانواده با ايمان خرازي مفتخر به قدوم سربازي از عاشقان اباعبدالله (ع) گشت. هوش و ادب، زينت بخش دوران كودكي او بود و در همان ايام همراه پدر به نماز جماعت و مجالس ديني راه يافت و به تحصيل علوم در مدرسه‌اي كه معلمان آنجا افرادي متعهد بودند، پرداخت. اكثر اوقات پس از تكاليف مدرسه به مسجد محله به نام مسجد «سيد» رفته با صداي پرطنينش اذان و تكبير مي‌گفت. حسين در دوران فراگيري دانش كلاسيك لحظه‌اي از آموزش مسايل ديني غافل نبوده و در آغاز دوران نوجواني گرايش زيادي به مطالعه خبرها و كتب اسلامي‌ و انقلابي داشت و به تدريج با امور سياسي نيز آشنا شد. در سال 1355 پس از اخذ ديپلم طبيعي براي طي دوران سربازي به مشهد اعزام گشت. او ضمن گذراندن دوران خدمت، فعالانه به تحصيل علوم قرآني در مجامع مذهبي مبادرت ورزيد. در آن دوره او را براي عمليات سركوب‌گرانه ظفار به عمان فرستادند ولي او از اين سفر به معصيت ياد كرد و حتي نمازش را تمام مي‌خواند. از همان روزهاي اول انقلاب در كميته دفاع شهري مسئوليت پذيرفت و براي مبارزه با ضد انقلاب داخلي و جنگهاي كردستان قامت به لباس پاسداري آراست و لحظه‌اي آرام نگرفت. يك سال صادقانه در اين مناطق خدمت كرد و مأموريتهاي محوله او را راهي گنبد نمود. با شروع جنگ تحميلي به تقاضاي خودش راهي خطه جنوب شد و در اولين خط دفاعي مقابل عراقيها در منطقه دارخوين مدت نه ماه، با تجهيزات جنگي و امكانات تداركاتي بسيار كم استقامت كرد و دلاوراني قدرتمند تربيت نمود. در سال 1360 پس از آزادسازي بستان تيپ امام حسين (ع) را رسميت داد كه بعدها با درخشش او و نيروهايش در رشادتها و جانفشاني‌ها، به لشگر امام حسين (ع) ارتقا يافت. حسين شخصاً به شناسايي مي‌رفت و تدبير فرماندهي‌اش مبني بر اصل غافلگيري و محاصره بود حتي در عمليات والفجر 3 و 4 خود او شب تا صبح در عمليات خاكريزش شركت داشت و در تمامي‌ عملياتها پيشقدم بود. حسين قرآن را با صداي بسيار خوب تلاوت مي‌كرد و با مفاهيم آن مأنوس بود. او علاوه بر داشتن تدبير نظامي‌، شجاعت كم‌نظيري داشت. معتقد به نظم و ترتيب در امور و رعايت انضباط نظامي‌ بود و در آموزش نظامي‌ و تربيت نيروهاي كارآمد اهتمام مي‌ورزيد. حساسيت فوق‌العاده و دقت زيادي در مصرف بيت‌المال و اجراي دستورات الهي داشت. از سال 1358 تا لحظه آخر حضورش در صحنه مبارزه تنها ايام مرخصي كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريور ماه سال 1365) در ساير موارد هر سال يكبار به مرخصي مي‌آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولين، با ياران باوفايش در گلستان شهدا به خلوت مي‌نشست و در اسرع وقت به جبهه باز مي‌گشت. در طول مدت حضورش در جبهه 30 تركش ميهمان پيكر او شد و در عمليات خيبر دست راستش را به خدا هديه كرد. اما او با آنكه يك دست نداشت براي تامين و تداركات رزمندگان در خط مقدم تلاش فراوان مي‌نمود. در عمليات كربلاي 5 زماني كه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شد حاج حسين خود پيگير اين امر گرديد و انفجار خمپاره‌اي اين سردار بزرگ را در روز جمعه 8/12/1365 به سربازان شهيد لشگر امام حسين (ع) پيوند داد و روح عاشورايي او به ندبه شهادت، زائر كربلا گشت و بنا به سفارش خودش در قطعه شهدا و در ميان ياران بسيجي‌اش ميهمان خاك شد.

 

منبع:كتاب سيماي سرداران شهيد اسلام- كيهان اسفند 81- ره يافتگان وصال

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 10:6  توسط گردان وبلاگی کمیل  |  3 نظر

تبليغات X



تاريخ : یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۸۵ | 15:6 | نویسنده : مرتضی |
Oct 2004   #61
sina 555
آرام و صبور
 
نشان sina 555
 
تاريخ ثبت نام: Nov 2002
پاسخ‌ها: 5,154
نقاب از چهره بردار و مرا ديوانه تر گردان
که من سرمست از لعل و لب و چاه زنخدانم




ميلاد مظهر همه ي زيبايي هاي عالم
حضرت مهدي (عج) را تبريك عرض ميكنم.

يا مهدي ادركني
__________________
علاج بسیاری از دردهای ما وجامعه ما و اداره امور كشورمان در نظارت بر خود و اصلاح نفس خودمان است. پيامبر اکرم فرمود:
الا اخبركم بدائكم و دوائكم؟ آيا مي خواهيد خبر دهم درد شما و دواء درد شما را؟! سپس فرمود. دائكم الذنوب و دوائكم الاستغفار دردتان گناهان و دواء آن استغفار و توجه واقعي به خداست و معني و مفهوم اين رهنمود رسول خدا بازگشت واقعي به خداست و همیشه خداوند را ناظر بر خود ديدن است.
sina 555 is offline  



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۵ | 16:41 | نویسنده : مرتضی |
 

 

  #53
montazer
يـــا مهــدي عج ادرکنــي

 
 
نشان montazer
 
تاريخ ثبت نام: Dec 2002
پاسخ‌ها: 597
مسيح هم در نماز به تو اقتدا مي كند





مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد

كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد



گويند وقتي كه مسيح بيايد، صليب ها را خواهد شكست و دجال را خواهد كشت. او صليب ها را مي شكند تا بگويد كه او نه شريك خداست و نه فرزند او.

در قرآن آمده است كه: « او (عيسي) گفت: همانا من بنده خاص خدايم كه مرا كتاب آسماني و شرف نبوت عطا فرمود و مرا هر كجا باشم براي جهانيان مايه بركت و رحمت گردانيد و تا زنده ام مرا به عبادت نماز و زكات سفارش كرد و به نيكويي با مادر توصيه نموده و مرا ستمكار وشقي نگردانيد و سلام حق بر من باد روزي كه به دنيا آمدم و روزي كه از جهان بروم و روزي كه برانگيخته شوم.

اين سخن عيسي بن مريم است، سخن حقي كه مردم در امر خلقتش شك دارند. خدا هرگز فرزندي را اتخاذ نكرده كه وي منزه از آن است. او قادري است كه چون حكم نافذش به ايجاد چيزي تعلق گيرد، گويد موجود باش، بي درنگ آن چيز موجود مي شود. (عيسي گفت) خداي يكتا پروردگار من و شما (و همه عالم) است، او را بپرستيد كه راه راست همين راه خداپرستي است.»

فلسفه غيبت حضرت مسيح با غيبت امام زمان(عج) گره خورده است و تقدير الهي چنين است كه جهان در عصر غيبت آن دو نور، در فراق انتظار به سر برد.

مسيح مريم، ذخيره خدا براي مهدي فاطمه است. اوست كه در مسجد الاالحرام در نماز به امام زمان (عج) اقتدا خواهد كرد تا جايگاه والاي ولايت و امامت را به جهانيان بنماياند و نبوت خويش را در خدمت امامت بگمارد. به راستي كه او شريف ترين و برجسته ترين مأموم خواهد بود.

و اين امر باعث مي شود كه بسياري از پيروان حضرت مسيح به مهدي ما، امام زمانمان اقتدا نمايند و به اسلام روي آورند.

اي عزيز دل، آقاجان بيا كه سخت مشتاق ديدار روي ماهت هستيم. بيا كه تشنه اقتداي به تو هستيم. راستي نمازي را كه به تو اقتدا نمائيم، چه نمازي است، نماز عشق و بندگي و سرسپردگي، نماز شكر و نياز و دلبردگي.

يابن الحسن بيا كه در انتظارت سوخته ايم و ديگر تاب تحمل هجران را نداريم.

تبيان
__________________
اللهم عجل لولیک الفرج
montazer is offline  



تاريخ : پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۸۵ | 16:35 | نویسنده : مرتضی |
 

           

 

 

   السلام عليك يا ايتها الصديقه الشهيده

 

          ياسها ياد آور پروانه اند            ياسها پيغنبران خانه اند

 

          ياس را آئينه ها رو كرده اند        ياس را پيغنبران بو كرده اند

 

         ياس بوي حوض كوثر مي دهد     عطر اخلاق پيمبر مي دهد

 

          حضرت زهرا دلش از ياس بود       دانه هاي اشكش از الماس بود

 

        داغ عطر زهرا زير ماه                   چكانيد اشك حيدر به چاه

 



تاريخ : یکشنبه چهارم تیر ۱۳۸۵ | 18:33 | نویسنده : مرتضی |
 

 

مردم نماز را بر عهده گيريد و آن را حفظ كنيد  زياد نماز بخوانيد

 

و با نماز خود را به خداوند نزديك كنيد .

 

آيا به پاسخ دوزخيان گوش فرا نمي دهيد  آن هنگام كه از آنها پرسيدند :چه چيز شما را

 

به دوزخ كشانده است ؟ گفتند : ما از نمازگزاران نبوديم .

 

                                                             (   نهج البلاغه خطبه 199 )

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه چهارم تیر ۱۳۸۵ | 18:19 | نویسنده : مرتضی |
تاريخ انتشار:26/10/84
آن چهره‌ي فراموش نشدني!
  احمد دهقان

اولين‌بار احمد كاظمي را در عمليات بيت‌المقدس ديدم. نوجواني بودم پانزده شانزده ساله كه با هم‌قَدّانم قرار بود برويم براي آزادسازي خرمشهر. ما جزو افراد دسته يك، گروهان يكم، گردانش هستم از تيپ نجف اشرف بوديم. گردان ما همه از بچه‌هاي تهران بودند كه فرستاده بودندمان به تيپ نجف اشرف.
سه مرحله رفتيم عمليات. مرحله سوم عمليات به گمانم در روز 21 ارديبهشت انجام شد. در مرز مشترك با عراق مستقر بوديم و شب عمليات گفته بودند بايد يك كيلومتر برويم جلوتر از دژ مرزي و بپيچيم به چپ و برويم تا شلمچه. ساعت يازده دوازده نيمه شب عمليات شروع شد و يكدفعه ده‌ها و شايد صدها مسلسل ضدهوايي بر سرمان آتش ريختند. چه آتشي هم! فرمانده‌ي گردان‌مان حميد باكري بود كه بعدها جانشين برادرش آقامهدي در لشكر عاشورا شد.
شب سختي بود و نمي‌دانم چه قدر از دوستانم شهيد شدند تا صبح شد و از تك و تا افتاديم. وقتي نزديك شلمچه مستقر شديم، از گروهان‌مان تنها هشت نفر مانده بوديم. آن‌جا مانديم. كسي را نداشتيم كه به‌مان بگويد چه بكنيم. نه فرمانده‌اي داشتيم و نه كسي به‌مان سر مي‌زد. از ماشين‌هاي عبوري غذا مي‌گرفتيم و...
تصميم گرفتيم كاري بكنيم تا از بلاتكليفي رها شويم؛ البته چندان هم بلاتكليف نبوديم و از صبح علي‌الطلوع تا غروب آفتاب جواب پاتك عراقي‌ها را مي‌داديم و سرگرم بوديم و مگر براي كار ديگري آمده بوديم؟ يكي از ارتشي‌ها كه كنارمان مستقر بود و به نظر مي‌آمد فرمانده‌اي چيزي باشد، گفت فرمانده‌ي تيپ شما احمد كاظمي است كه روزي چندبار از پشت خاك‌ريز، سوار بر ماشين يا موتور، مي‌رود و مي‌آيد و بايد به او بگوييد كه مشكل‌تان چيست.
غروب بود كه او را ديدم. سوار بر موتور، سرش را با باند جنگي بسته بود و يك بي‌سيم‌چي، سفت پشت او را چسبيده بود كه در دست‌اندازها نيفتد.
جلويش را گرفتيم و دوره‌اش كرديم. گفتيم كي هستيم و چرا اين جاييم كه زد زير خنده. معلوم شد توي اين چهار پنج روزه از بقيه نيروهاي تيپ نجف اشرف جدا افتاده‌ايم و آن‌ها همه‌شان رفته‌اند عقب، پايگاه شهيد مدني در اهواز.
گفت ماشين مي‌فرستد دنبال‌مان. بعد همان‌جا از دست يكي از بچه‌ها چند دانه نخودچي و كشمش برداشت خورد و ايستاد به حرف زدن با ما و خنديد و خنديديم و بعد رفت.
هوا تاريك شده بود و هنوز به ساعت نكشيده بود كه ديديم يك وانت عرض خاك‌ريز را مي‌آيد و در آن ميان فرياد مي‌زند؛ بچه‌هاي تيپ نجف، آن‌جا مانده‌ها...
ما را خبر مي‌كرد.
برگشتيم پايگاه شهيد مدني در دانش‌گاه جندي شاهپور كه هنوز كسي به آن نمي‌گفت دانش‌گاه شهيد چمران. يك چادر به‌مان دادند و گفتند حاج احمد كاظمي گفته خسته‌ايد و حمام يك ساعت در اختيارمان است و غذا آماده است و پتوهاي نو و... ما هنوز به دنبال آن فرمانده‌اي بوديم كه كنارمان ايستاد، با ما حرف زد و نخودچي خورد و خنديد.
باز هم بارها و بارها او را ديدم ولي آن ديدار اول برايم فراموش ناشدني است. تا اين كه خبرش را آوردند...
هنوز كه هنوز است، شهيد احمد كاظمي را با همان چهره در ياد دارم. سوار بر موتور پرشي، صورت خاك گرفته و سري كه با باند جنگي بسته بود. يادش به خير.



تاريخ : شنبه سوم تیر ۱۳۸۵ | 11:16 | نویسنده : مرتضی |