بابا جان باز سلام
ای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ای شادی تنهایی من
به خدا این صدمین نامه بود از چه رو هیچ جوابم ندهی ؟
یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ؟ من به تو می گفتم پدر اینبار نرو پدر اینبار نرو
من همانروز بله فهمیدم سفرت طولانی ست
از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی ؟
به خدا خسته شدم
به خدا قلب من آزرده شده
چند سال است که من منتظرم
هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام
بس که عکست به بغل بگرفتم رنگ از روی من و عکس چو ماهت رفته است
من و داداش رضا بر سر عکس تو دعوا داریم
او فقط عکس تو را دیده پدر با جمال تو سخن می گوید
مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد
بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا رو به سجاده تو اشک فشان نالیده
طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته
به خدا خسته شدیم
پدرم گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم
لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هرچه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم
همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم
جان زهرا برگرد
جان زهرا برگرد
دائما" می گویم : مادرم هرکه رفته است سفر برگشته پدر دوست من پدر همسایه پدران دگر
پس چرا او سفرش طولانی است ؟
او کجا رفته مگر ؟
او که هرگز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا می بوسید
او که می گفت برایش به خدا دوری از ما سخت است
پس چرا دیر نمود ؟
آری من می دانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط می دانم
آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و جون بود
کربلا بود و هزاران عاشق
همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند
حرف یکرنگی بود
ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت
همه خواهرها زیر چادر بودند
صحبت از تقوی بود همه جا زیبا بود
پارک هم بوی شهادت می داد جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد
کوچه ها راست و مردم همه راست همگی رو به خدا همه خط ها روشن خوب و خوانا بودند
حرف از ایمان بود حرف از تقوی بود
اما امروز پدر
درد دل بسیار است
همه آنچه به من می گفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است
من که می ترسم تنها به خیابان بروم مادرم می ترسد او به من می گوید در خیابان خطر است
بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست مویشان بیرون است
همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیست
خط کج گشته هنر
بی هنرها همگی خوب و هنرمند شدند
کج روی محبوب است
در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی ست یا اگر هست از آن بوی ریا می آید
نامهای شهدا از روی اماکن همه برمی دارند
از دل غمزده ما همگی بی خبرند یا نه بهتر بگویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارند
سرقت مال عمومی هنر است
ترس از آزادی است
ترس از رابطه با امریکاست
آری من می دانم علت غصه و اندوه تو بابا این است
پدرم من اینبار می نویسم که اگر بازگشتن ز برایت سخت است ما بیاییم برت
تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست
مادرم می داند مادرم می داند
او به من می گوید پدرت پیش خداست در بهشتی زیبا با همه هم سفرانش آنجاست
خانه اش هم زیباست
حضرت خامنه ای هم می گفت: دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت می دارد
تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا می گرید
همه شب لحظه خواب پدرت می آید صورتت می بوسد دست بر روی سرت می کشد او
من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم
از خدا می خواهم تا که جان در تنم است تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود
چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پرخنده بود
من به تو قول دهم که دگر از این پس اینهمه اشک غم انگیزه نریزم بابا
همچو مادر از فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم
تو فقط ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما
همگی چون تو پدر راه ما راه شهیدان باشد دائماٌ بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد
پدرم خندان باش
من به تو مفتخرم
من به تو مفتخرم

راه امام راه ما هدف او هدف ما و رهنمودهای او مشعل فروزنده راه ماست . مقام معظمرهبری
ماهنامه فرهنگی ورزشی تهذیب اولین مجله استانی (همدان) می باشد که به خواست خداوند متعال فعالیت می نماید .
.با عنایات الهی و با توجه خاص مقام معظم رهبری سایت اختیار الکترونیکی به نام خبر شاهد هم در شیکه های مجازفعالیت خود را از سال 1396 آغاز می کند انشا ء الله که این خدمت ناچیز ما مورد توجه اقا امام زمان (عج) و نایب برحقش امام خامنه ای قرار گرفته و مخاطبان ما بهترین اسفاده فرهنگی آموزشی را ببرند . کلتمس دعا مرتضی سعیدی
دفاع اتمي
پديده راديواكتيو در سال 1896 توسط ‹‹ هنري بكرل›› كشف شد.
تاقبل ازآن تمام منابع توليد پرتوهاي راديواكتيو طبيعي بودند(مثل
پرتوهاي كيهاني و سنگهاي راديواكتيو ضعيف و...) ولي در سال 1934
اولين موادپرتوزاي مصنوعي جهت مصارف تحقيقاتي ساخته شدند
، ولي متاْسفانه سران كشورهاي قدرتمند از اين پديده عظيم استفاده
بسيار نابجايي كردند. آلماني هادر آغاز جنگ دوم جهاني براي توليد
بمب اتمي تلاش مي كردند. متفقين وبخصوص انگليسيها متوجه
اين منظور شدند ومخازن آب سنگين(D2O كه به عنوان نرم كننده
نوترون در رآكتور هسته اي مصرف دارد) آنهارا در سوئد ونروژ
نابود كردند ومانع دستيابي آنها به بمب اتمي شدند .
آمريكايي هابالاخره در سال 1945 در مركز محرمانه
‹‹ لوس آلاموس ›› موفق به ساخت بمب اتمي شدند و به
تبع آن انگليسي ها ، فرانسوي هاوچندي بعد چيني هاوهندي ها،
پاكستاني ها و اسرائيلي ها هم به اين سلاح خطرناك دست يافتند .
آمريكا در سال 1945با يك بمب اورانيومي(به نام پسركوچك)
باقدرت 5/12تن تی ان تی به هيروشيما حمله كرد كه 150000
نفرراكشت وسه روز بعد بايك بمب پلوتونيومي(به نام مردچاق)
باقدرت 25تن تی ان تی به ناكازاكي حمله كرد كه تلفات آن 75000
نفربودند . جدا از خطر انفجار بمبهاي اتمي ، خطر نشت يا انفجار
نيروگاه هاي هسته اي نيز وجود دارد . بطور مثال : حادثه نيروگاه
اتمي ‹‹ويندسكال›› انگلستان در 1951 باوسعت آلودگي
500 كيلومتر مربع باتعدادي بيمار وكشته. و حادثه نيروگاه اتمي
‹‹ تري ميل آيلند›› امريكا در 1979 با وسعت آلودگي چندصد كيلومتر مربع
كه هيچ گاه اسرار وآمار تلفات آن را فاش نكردند .
وحادثه نيروگاه اتمي ‹‹ چرنوبيل ›› روسيه در 1986
كه حدود 670000 نفر را آلوده وبيماركرد وتعداد زيادي ازآنان راكشت.
يك انفجار اتمي چه مشكلاتي را بوجود ميآورد ؟
1- نور سفيد خيره كننده : اولين عارضه پيش آمده از انفجار اتمي
نور سفيد خيره كننده اي است كه همه جا را روشن مي كند
( چيزي شبيه به نور رعد وبرق ، ولي چندين برابر قويتر ) اين
نور از تمام پرتوهاي مرئي و نامرئي تشكيل شده كه
موقع نگاه كردن به آن سريعاً افراد را نابينا مي كند .
2- گرماي فوق العاده زياد : يك بمب اتمي معمولي مي تواند
در موقع انفجار چندين ميليون درجه گرما ايجاد كند (چند برابر
گرماي كره خورشيد ) اين گرماي فوق العاده زياد مي تواند همه
چيز را به خاكستر سفيد تبديل كند ، تمام اشياء را سوزانده و
تمام فلرات را ذوب ميكند و تا مسافت چند كيلومتر دورتر ايجاد
سوختگي هاي بسيار شديد درانسان ميكند .
3- موج انفجار فوق العاده قوي : اين موج بصورت يك طوفان بسيار
بسيار قوي با سرعتي معادل 3400 متر در ثانيه حركت كرده كه
فشار هواي آن به چند صد اتمسفر مي رسد . اين موج انفجار
طوفاني همه اشياء و اجسام را تا مسافت چند كيلومتر به هوا پرتاب مي كند .
4- تشعشعات راديواكتيو : اين تشعشعات فوق العاده خطرناك و
مرگ آور ، به محض ايجاد انفجار در همه جهات پخش شده و تا
مدتهاي طولاني در محيط باقي ميمانند و در همه چيز ذخيره
مي شوند ، خاك و هوا را آلوده كرده و يا وارد بدن موجودات
زنده از جمله انسانها شده و باعث بروز بيماريهاي مرگ آور يا
سرطانهاي مختلف مي شود .
5- باران اتمي : چنانچه در هنگام انفجار اتمي ، منطقه ابري باشد ،
تشعشعات راديواكتيو درون ابرها ذخيره مي شوند و اگر اين ابر در
سرزمين ديگري ببارد، تمام قطرات آب باران حاوي راديواكتيو بوده و
آن مكان را هم آلوده مي كند .
6- خاكستر اتمي : تمام ذرات گرد و خاكي كه بعد از انفجار
اتمي به هوا مي رود و يا روي زمين مي نشيند حاوي مقادير
زيادي راديواكتيو مي باشند ؛ كه اگر اين ذرات گرد وغبار روي
هر شي يا جانداري بنشيند آنها را آلوده ميكند و باعث
بروز بيماريهاي متعدد در انسان و حيوانات و گياهان مي شود .
7- زمستان اتمي : خاكسترها وذرات گرد و غبار ايجاد شده از
انفجارات ، درهواپراكنده شده و نور خورشيد را به خارج از جو
زمين منعكس مي كنند، بطوريكه تقريباً وضعيت تاريكي برقرار خواهد
شد و در نتيجه كره زمين سرد مي شود . اولين تأثير زمستان
اتمي بر روي گياهان وكشاورزي خواهد بود و بعد ازآن مرگ سريع
پرندگان و افزايش بيش از حد حشرات است.
شهيدان را شهيدان ميشناسند
ما اگر عاشق جبهه بوديم، به خاطر صفاي بچههايي بود که لذتهاي مادي را فراموش کردند
و اکنون ما نيز چون شماييم. وقتي در خون خويش غلطيديم وچشم از دنيا بستيم، فکر ميکرديم که
ديگر همه چيز تمام شد. اما اينگونه نشد دردهاي شما در فراق ما دل ما را بيشتر آتش ميزد.
درست است که ما به هر چه ميکنيد آگاهيم اما اين بلاي بزرگي بود که اي کاش نصيب ما نميشد.
وقتي شما از اين و آن طعنه ميخوريد ولاجرم به گوشهي اتاق پناه ميبريد و با عکسهاي ما سخن ميگوييد و اشک ميريزيد، به خدا قسم اينجا کربلا ميشود و براي هر يک از غمهاي دلتان اينجا تمام شهيدان زار ميزنند. ياد آن زماني که در مجالس با ياد ما گريه ميکنيد و بر سر و سينه ميزنيد ما نيز به ياد آن روزها که با هم در فراق وسوگ مولايمان سينه ميزديم و گريه ميکرديم همراه با اشک شما، اشک غم ميريزيم. خدا ميداند که ما بيشتر از شما طالب شماييم. براي همين پروردگار عالم هر از چند گاهي اجازه ميدهد که با مولايمان امام حسين(عليه السلام) درد و دل کنيم. بچهها! آقا امام حسين (عليه السلام) خيلي بزرگوار است. او بهتر از همه شما شلمچه را م شناسد. فاطميه را زيباتر از همهي شما براي ما تعريف ميکند وخاطرههاي جبهه را خيلي دوست دارد.هر وقت به پابوسش ميرويم از ما ميخواهد برايش خاطره بگوييم. به مجرد اينکه بچهها شروع به نغمهسرايي ميکنند چشمهاي آقا مالامال از اشک ميشود. سر مبارکشان را به زير مياندازد و دانههاي اشکش زمين بهشت ومحاسن شريفشان را تر ميکند. همين ديروز بود که نوبت من بود تا خاطره تعريف کنم. من از غروبهاي شلمچه تعريف کردم. از کانال ماهي، از سه راه شهادت، از جاده شهيد صفري، سنگرهاي خوني، جاده امام رضا وجاده شهيد خرازي. هنوز چند دقيقه نگذشته بود که صداي نالههاي آقا را با همين دو گوش خود شنيدم، آرام و آهسته فرمود: هيچ اصحابي و ياوراني بهتر و با وفاتر از اصحاب خود نديدم. يکي از بچهها به من گفت: بس است ديگر نگو. که آقا سر از زير برداشت و آهسته فرمود: بگو، بگو عزيز دلم! آنچه دلت را بيتاب کرده بگو. بچه ها! اينجا بر خلاف دنياي شما خاطرههاي جبهه زياد مشتاق دارد و همهي اهل بهشت بخصوص آقا مشتاق آن هستند. يک روز به آقا عرض کردم : آقا جان! دوستان ما اکنون در دنيا هستند، بي آنها بر ما سخت مي گذرد. آقا در حالي که اشک تمام محاسنش را پر کرده بود، فرمود: آنها بقيه شهداي منند. به جلال خداوند سوگند که در سکرات موت، ظلمت قبر، عذاب قبر، عذاب روح و در آن واويلاي محشر تنهايشان نخواهم گذاشت. آنها در حساسترين ايامي که نياز به ياور داشتم، لبيک وفا سر دادند. من به اکبرم گفتهام که بدون آنها به بهشت نيايد. راستي بچه ها! اينجا همه با لباس خاکي هستند که خود امام فرمود: اين لباس بيشتر به شما ميآيد. بچهها در آن روزهايي که بيبي فاطمهي زهرا (س) دستهاي بريده عباس و قنداق خوني علياصغر را نزد خدا براي شفاعت ميبرد. ما هم که گرد وغباري از خاک شلمچه، مهران، فاطميه، فکه، دهلران، چزابه، اروند، مجنون، کوشک و پاسگاه زيد بر چهرههامان نشست و خوني را که هنگام شهادت بر بدن و لباسهامان جاري شده بود، جمع کرديم و در آن لحظهي حساس براي شفاعت شما به همراه آورديم. شما مطمئن باشيد که ما شما را فراموش نکرديم و نخواهيم کرد.
شهيد مجتبي علمدار
.jpg)
رفيقان ميروند نوبت به نوبت.............خوشا ان روزي که نوبت بر من آيد
گفتم کجا.... گفتا بخون....گفتم چرا....گفتا جنون....گفتم که کي؟....گفتاکنون...
...گفتم مرو...خنديدو رفت خنديدو رفت خنديدو رفت
.jpg)

خانواده يكي از عوامل اجتماعي شدن كودكان و نوجوانان است كه در بررسيهاي علل آسيبشناسي رفتاري همواره مورد مطالعه و توجه واقع شده است.
دوره نوجواني و جواني يك دوره بسيار حساس رشدي انسان است كه عوامل زيادي در چگونگي و وضعيت آن موثر هستند. امروزه بايد بپذيريم كه خانواده و محيط آن و وضعيت والدين يكي از مهمترين عوامل رشدي و شكلگيري شخصيت نوجوانان و جوانان است.
در راستاي وضعيت خانواده و والدين و رابطه آن با بزهكاريها و ناهنجاريهاي رفتاري نوجوانان و جوانان، مطالعات و پژوهشهاي فراواني انجام شده كه اكثر آنها بيانگر اثرگذاري مهم آن بر رفتارهاي مختلف كودكان و نوجوانان و جوانان است.
بير و همكاران (2003) گزارش ميدهند كه ميزان رفتار بزهكارانه در خانوادههاي آشفته بيشتر از خانوادههاي سالم است. بر اساس گزارش آنها آشفتگي خانوادگي در طبقات مرفه، مشكلات بيشتري در مقايسه با خانوادههاي فقير ايجاد ميكند.
توماس، فارن و بارنس (1994) در پژوهش خود نشان دادهاند كه متغيرهاي مربوط به خانواده به نحو موثري رفتارهاي بزهكارانه را پيشبيني ميكنند و ساختار خانواده به طور كلي بر سوءمصرف الكل و مواد مخدر در نوجوانان و جوانان موثر است.
روز نيبام (1984) گزارش ميكند كه نوجواناني كه با والدين خود رابطه محكمتري دارند، رفتارهاي بزهكارانه كمتري از خود بروز ميدهند.
فلاتري (1999) در پژوهشهاي خود دريافت كودكاني كه توسط والدين خود نظارت و مراقبت نميشوند به احتمال بيشتري به رفتارهاي بزهكارانه روي ميآورند.
سيمونز (2004) نقل ميكند كه فرزندان والدين مذهبي از وابسته شدن به دوستان ناباب خودداري كرده و به باورها و ارزشهاي سنتي پايبندتر هستند و در جايي ديگر گزارش ميكند كه نظارت و كنترل اندك والدين بر فرزندان خود موجب وابسته شدن آنها به همتايان منحرف و فاسد ميشود.
پاور (1988)، والكرد وتالر (1991)، اسيچر (1994) در پژوهشهاي خود گزارش كردند كه بين صميميت در خانواده، عطوفتورزي، نگرشها و تعاملها، نحوه بحث و گفتگو و شيوه اعمال انضباط، با رشد اخلاقي و شخصيتي نوجوانان و جوانان همبستگي معناداري وجود دارد.
وايت (2000) دريافت نوجواناني كه رابطه خود را با والدين گرم و صميمي ادراك كنند توافق بيشتري با ارزشهاي والدين و خانواده خود در مقايسه با نوجواناني كه رابطه آنها با والدينشان سرد است، دارند.
در پايان يادآور ميشويم كه امروزه خشونت در خانواده، تبعيض در خانه، محدوديت مطلق و آزادي مطلق در خانواده، استفاده نادرست از وسايل ارتباطات جمعي، عدم تقيد خانوادهها به مسائل ديني و مذهبي، اعتياد و فساد و فحشا در محيط خانوادههاي آسيبپذير و ... موجب انحراف و سرگرداني و بيهدفي و بيهودگي نوجوانان و جوانان دختر و پسر شده و در نتيجه پايه و استحكام و بقاي خانوادهها سست گرديده كه لازم است به خانوادههاي آسيبپذير و والدين بيتفاوت و ناآگاه هشدار جدي داده شود.
آنچه بشر امروز ميكشد از فقر تربيت است؛ فقر تربيت است كه ملتي را اسير و تسليم ميكند، فقر تربيت است كه استعمار را در خانه خود پذيرا ميشود، و فقر تربيت است كه عامل گسترش جرم و انحراف و فساد و رشوه و فحشا است.
مرتضي سعيدي
كارشناس مشاوره
منابع:
مجموعه مقالات همايش علمي معاونت اجتماعي و ارشاد ناجا
خانواده و مسائل مدرسهاي كودكان
دكتر علي قائمي (آبان 86)
علي عليه السلام
|
فارغ از هر دو جهــــــــــانم، به گل روى على |
|
از خُم دوست جوانم، به خَم موى على |
|
طى كنم عرصه ملك و ملكوت از پى دوست |
|
يـــــــاد آرم به خرابات، چو ابروى على |
ترجيع بند:
نقطه عطف
|
خم را بگشا به روى مستان |
|
بيــزار شو از هـــوا پرستان |
|
از مــن بپذير رمـــــز مستى |
|
چون طفل صبور، در دبستان |
|
آرام ده گُــل صفــــــــا باش |
|
چـون ابــــر بهار در گلستان |
|
تـاريخچــــــــه جمال او شو |
|
بشنو خبر هــــــزار دستـان |
|
بردار پيالـــــه و فرو خـــوان |
|
بر مى زدگـان و تنگدستـان |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
من شاهد شهر آشنــايم |
|
من شـاهـم و عـاشق گدايـم |
|
فرمانده جـمع عاشقــانم |
|
فـــرمانـبر يــــار بيـــــوفايــــم |
|
از شهر گذشت نام و ننگم |
|
بــــازيــــچـه دور و آشنــــايم |
|
مست از قـدح شراب نابم |
|
دور از بـــــرِ يــــــار دلــــربايم |
|
ســازنده دير عاشقـــــانم |
|
بـــازنـــــده رنـــد بينــوايـــم |
|
اين نغمه بر آمد از روانـــم |
|
از جــان و دل و زبـان و نايم |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
رازى است درون آستينــــم |
|
رمزى است بـرون ز عقل و دينم |
|
در زمره عاشقان سر مست |
|
بـــى قيــد ز عــــار صلح و كينم |
|
در جـرگـه طيــــر آسمـــانم |
|
در حـــلقــه نــــمــلــه زمينـــــم |
|
در ديده عـــاشقان، چنــانم |
|
در مــنظـــــر سالـــكـان، چنينـم |
|
دلبـــــــــاخته جـــــمال يارم |
|
وارستــــــه ز روضــــــه بــــرينم |
|
با غــــــمزه چشم گلعذاران |
|
بيــــــزار ز نـــــاز حـــــور عــينـم |
|
گــويم به زبـان بىزبـــــــانى |
|
در جمــــــع بتــــان نــــــازنينـم |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
برخاست ز عاشقى، صفيرى |
|
مى خواست ز دوست دستگيرى |
|
او را بــه شـــــــرابخانـه آورد |
|
تا تـــوبه كنـد به دست پيـــــــرى |
|
از عشق، دگــر سخن نگويد |
|
تا زنـــــده كنـــــد دلش فقيـــــرى |
|
درويش صفت، اگـــر نباشى |
|
از دورى دلــبــــــــرت بـــــميــرى |
|
ميخانه، نه جاى افتخار است |
|
جــــاى گنه است و سر به زيـرى |
|
با عشوه بگو به جمع ياران |
|
آهستـــه، و ليك با دليرى |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
اى صوت رســـــاى آسمانى، |
|
اى رمز نـــــــداى جاودانى، |
|
اى قله كوه عشق و عاشق |
|
وى مرشد ظاهر و نـهانى، |
|
اى جلــــــوه كامل "انا الحق" |
|
در عــرش مُرفّع جــهــــانى، |
|
اى موسى صَعْق ديده در عشق |
|
از جــــلــوه طـــور لامكانى، |
|
اى اصل شجر، ظهورى از تو |
|
در پــــــرتو سرّ سَرمــدانى، |
|
بر گوى به عشق، سرّ لاهوت |
|
در جمـــع قــــــلندران فانى |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
اى دور نـــــــمـــــاى پور آزر، |
|
نــاديـــده افــول حق ز مــــــنظر |
|
اى نار فراق، بر تـــــو گلشن |
|
شد بَـــرد و سلام از تــــــــو آذر |
|
بـــردار حجـــــاب يـار از پيش |
|
بنمــاى رُخش چــــــــو گل مصوّر |
|
از چهــــــره گلعذار دلــــــدار |
|
شد شهـــــــر قــــلندران، منّــور |
|
آشفته چه گشت پيچ زلفش |
|
شد هر دو جهان، چـو گل معطّر |
|
بر گــــوش دل و روان درويش |
|
بر گـــــــوى به صــــد زبان مكـرّر |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
در حلقه سالكـــــان درويش |
|
رنـــــــــدان صبـــور دورانــديش |
|
راهب صفتان جـــــام بر كف |
|
آن مى زدگـان فـارغ از خويش |
|
در جمله زاهدان و مىنوش |
|
در صـــورت عـالـمان و بد كيش |
|
در راه رسيدن به دلـــــــدار |
|
بيگـــانــــه بـود ز نوش يا نيش |
|
فارغ بود از جهان، به جامى |
|
در خلــــوت مىخورانِ دلريش |
|
فرياد زند ز عشق و مستى |
|
بر پــاكـــــدلان مـرده از پيش |
|
اى نقطه عطف راز هستى |
|
بر گير ز دوست، جام مستى |
|
دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو سپند وار زکف داده ام عنان بی تو ز تلخ کامی دوران نشد دلم فارغ زجام عشق لبی تر نکرد جان بی تو چون آسمان مه آلوده ام زتنگ دلی پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو نسیم صبح نمی آورد ترانه شوق سر بهار ندارند بلبلان بی تو لب از حکایت شبهای تار می بندم اگر امان دهدم چشم خونفشان بی تو چون شمع کشته ندارم شراره ای به زبان نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو ز بی دلی و خموشی چون نقش تصویرم نمی گشایدم از بی خودی زبان بی تو عقیق سرد به زیر زبان تشنه نهم چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو گزارش غم دل را مگر کنم چو امین جدا از خلق به محراب جمکران بی تو |
یاد و خاطره شهدای گرانقدر عملیات پیروزمندانه
مروارید بر علیه منافقین کور دل در سال
۱۳۷۰ در محور قصرشیرین گرامی باد ...
یاد شهید علی اصغر سموات و محمد موبر و رضوانیان
ودیگر شهیدان مفقود الاثر این عملیت گرامی و یادشان پررهرو باد
ضد ارزشی به نام حسد
که ویران کننده شخصیت آدمی است ...
نشانههاى حسد
این صفت رذیله مانند بسیارى از صفات دیگر گاه آشكار و صریح است و گاه مخفى و در حال كمون، به همین دلیل باید از آثارى كه بزرگان علم اخلاق و روانكاوان براى آن ذكر كردهاند یا به تجربه دریافتهایم، در مراحل اولیه شناخت و پیش از آن كه در وجود انسان ریشه بدواند و مستحكم گردد به درمان آن پرداخت .
از جمله نشانههایى كه براى آن ذكر شده امور زیر است:
1- هنگامى كه مىشنود نعمتى به دیگرى رسیده است، غمگین و ناراحت مىشود، هر چند آثارى از خود بروز ندهد.
2- گاه از این مرحله فراتر مىرود و زبان به غیبت و عیبجویى مىگشاید.
3- گاه از این هم فراتر مىرود و به دشمنى و عداوت و كارشكنى برمىخیزد!
4- گاه تنها به بىاعتنایى و بىمهرى و یا قطع رابطه از شخصى كه مورد حسد او قرار گرفته قناعت مىكند، سعى دارد او را نبیند و سخنى از او نشنود و اگر سخنى درباره او بگویند سعى مىكند با ورود در مطالب دیگر، گوینده را از ادامه سخن باز دارد، یا اگر مجبور به بیان مطلبى درباره او شود سعى مىكند صفات برجسته او را پنهان سازد یا نسبت به آن سكوت كند.
هر یك از این امور مىتواند نشانهاى از بروز رذیله حسد باشد.
در احادیثى كه در منابع اهل عصمت براى ما نقل شده اشارات روشنى به این معنى دیده مىشود، از جمله در كلامى از امیرمؤمنان على علیه السلام مىخوانیم: «یكفیك من الحاسد انه یغتم فى وقت سرورك؛ براى شناخت حسود همین بس كه او غمگین شود در حالى كه تو شادمان هستى!» (32)
به عكس هنگامى كه زیانى به انسان برسد، شخص حسود خوشحال مىشود، همانگونه كه در آیه 50 سوره توبه مىخوانیم: «ان تصبك حسنة تسؤهم و ان تصبك مصیبة یقولوا قد اخذنا امرنا من قبل و یتولوا و هم فرحون؛ هر گاه نیكى به تو رسد آنها را ناراحت مىكند و اگر مصیبتى به تو رسد مىگویند: ما قبلا پیشبینى چنین مطلبى را مىكردیم و تصمیم لازم را گرفتیم و باز مىگردند در حالى كه خوشحالند!»
آیات متعدد دیگرى نیز اشاره به همین گونه عكسالعملها از سوى كافران حسود دارد از جمله آیهاى است كه در آغاز بحث گذشت كه كافران به مواهبى كه از سوى خداوند به پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله رسیده بود حسد مىورزیدند.
در روایات اسلامى نیز اشارات مكررى به همین مساله دیده مىشود كه حسودان همیشه از زوال نعمت محسود خوشحال مىشوند و از موفقیت او ناراحت؛ از جمله در حدیثى از امیرمؤمنان على علیه السلام مىخوانیم: «الحاسد یفرح بالشرور و یغتم بالسرور؛ حسود از شرور و بدىها خوشحال مىشود و از سرور و خوشحالى دیگران غمگین مىگردد!» (33)
پیامدها و آثار سوء حسد
حسد آثار بسیار زیانبارى از نظر فردى و اجتماعى و مادى و معنوى به بار مىآورد و كمتر صفتى از صفات رذیله است كه این همه پیامدهاى سوء داشته باشد؛ مهمترین آنها آثار زیر است:
1- حسود دائما ناراحت است و همین امر سبب بیمارى جسمى و روانى او مىشود؛ هر اندازه دیگران صاحب موفقیت بیشتر و نعمتهاى فزونتر گردند او به همان اندازه ناراحت مىشود تا آنجا كه گاه خواب و آرامش و استراحت را به كلى از دست مىدهد و بیمار و رنجور و نحیف و ضعیف مىشود، در حالى كه امكانات خوبى دارد و اگر این رذیله را از خود دور مىساخت براى خودش زندگى آبرومند و مرفهى داشت.
در احادیث فراوانى به این نكته اشاره شده و معصومین نسبت به آن هشدار دادهاند، از جمله در حدیثى از امیرمؤمنان على علیه السلام مىخوانیم كه فرمود: «اسوء الناس عیشا الحسود؛ بدترین مردم از نظر(آرامش در) زندگى حسود است!» (34)
همین معنى در حدیث دیگرى از آن حضرت به صورت فشردهترى نقل شده كه فرمود: «لا راحة لحسود؛ حسود راحتى ندارد!» (35)
در تعبیر دیگرى از همان حضرت مىخوانیم: «الحسد شر الامراض؛ حسد بدترین بیماریهاست!» (36)
و در تعبیر دیگرى آمده است:«العجب لغفلة الحساد عن سلامة الاجساد؛ تعجب مىكنم چگونه حسودان براى سلامتى جسم خود ارزش قائل نیستند و از آن غافلند!» (37)
این سخن را با حدیث دیگرى از آن حضرت به پایان مىبریم، هر چند احادیث در این زمینه بسیار است، فرمود: «الحسد لایجلب الا مضرة و غیظا، یوهن قلبك، و یمرض جسمك؛ حسد جز زیان و خشم چیزى در وجود انسان ایجاد نمىكند، حسد سبب مىشود كه قلب انسان ناتوان و جسم او بیمار گردد!» (38)
2- زیانهاى معنوى حسد از زیانهاى مادى و جسمانى آن به مراتب بیشتر است، زیرا حسد ریشههاى ایمان را مىخورد و نابود مىكند و انسان را نسبت به عدل و حكمت الهى بدبین مىسازد، چرا كه حسود در اعماق قلبش به بخشنده نعمتها یعنى خداوند بزرگ معترض است!
در حدیث معروفى از امیرمؤمنان على علیه السلام مىخوانیم: «لاتحاسدوا فان الحسد یاكل الایمان كما تاكل النار الحطب؛ نسبت به یكدیگر حسد نورزید، چرا كه حسد ایمان را مىخورد همانگونه كه آتش هیزم را مىخورد!» (39)
همین معنى از بنیانگذار اسلام پیغمبر اكرم صلی الله علیه و آله و از فرزند گرامیش امام باقرعلیه السلام نیز نقل شده است.
در حدیث دیگرى كه مرحوم كلینى در كافى آورده است از امام صادق علیه السلام مىخوانیم: «آفة الدین الحسد و العجب و الفخر؛ آفت دین و ایمان، حسد و خودبینى و فخرفروشى است!» (40)
از همان امام بزرگوار نقل شده است كه فرمود: «ان المؤمن یغبط ولا یحسد، والمنافق یحسد ولا یغبط!؛ مؤمن غبطه مىخورد (و تمناى نعمتهایى شبیه دیگران مىكند ولى) حسد نمىورزد، در حالى كه منافق حسد مىورزد و غبطه نمىخورد!» (41)
از این حدیث به خوبى استفاده مىشود كه حسد با روح ایمان سازگار نیست و هماهنگ با نفاق است. در حدیث قدسى آمده است كه خداوند به موسى بن عمران فرمود:«از حسد بپرهیز كه حسود نسبت به نعمتهاى من خشمگین است و با قسمت من در میان بندگانم مخالف مىباشد.»
3- حسد حجاب ضخیمى در برابر معرفت و شناخت حقایق مىافكند، چرا كه حسود نمىتواند نقطههاى قوت محسود را ببیند هر چند استاد و مربى و بزرگ او باشد، بلكه دائما چشم او در پى جستجو براى نقاط ضعف است و اى بسا به خاطر حسد، خوبى را بدى و نقاط قوت را ضعف بپندارد و از آنها دورى كند. به همین دلیل از امیرمؤمنان على علیه السلام مىخوانیم: «الحسد حبس الروح؛ حسد، روح انسان را زندانى مىكند و از درك حقایق باز مىدارد.» (42)
4- انسان، دوستان خود را از دست مىدهد، زیرا هر كس داراى نعمتى است كه احیانا دیگرى ندارد و اگر انسان داراى صفت رذیله حسد باشد طبعا نسبت به همه مردم حسد مىورزد و همین امر سبب مىشود كه افراد از او دورى كنند و پیوندهاى محبت میان او و دیگران گسسته شود.
شاهد این سخن كلام پربارى است كه از امیرمؤمنان على علیه السلام نقل شده كه فرمود:«الحسود لا خلة له؛ فرد حسود، دوستى ندارد.» (43)
5- حسد انسان را از رسیدن به مقامات والا بازمىدارد به گونهاى كه شخص حسود هرگز نمىتواند از مدیریت بالایى در جامعه برخوردار شود چرا كه حسد، دیگران را از گرد او پراكنده مىكند و كسى كه داراى قوه دافعه است هرگز به بزرگى نمىرسد.
شاهد این سخن گفتار دیگرى از على علیه السلام است كه فرمود:«الحسود لایسود؛ حسود هرگز به سیادت و بزرگى و آسودگی نمىرسد.» (44)
6- اثر بسیار منفى حسد، آلوده شدن به انواع گناهان دیگر است، زیرا حسود براى رسیدن به مقصد خود یعنى زایل كردن نعمت از دیگران، به انواع گناهان مانند ظلم و غیبت و تهمت و دروغ و سعایت و غیر آن متوسل مىشود و تمام نیروى خود را به كار مىگیرد تا محسود را به زمین زند لذا از هر وسیله نامشروعى براى وصول به این مقصد نامشروع كمك گیرد.
باز شاهد این سخن، كلام نورانى دیگرى از امیرمؤمنان على علیه السلام است كه فرمود:«الحسود كثیر الحسرات، و متضاعف السیئات؛ حسود بسیار حسرت و اندوه دارد و گناهانش پیوسته افزوده مىشود!» (45)
7- بدبختى حسود این است كه پیش از آن كه به «محسود» زیان برساند به خودش ضرر مىزند، چرا كه قبل از هر چیز خودش را گرفتار ناراحتى روح و جسم و عذاب دنیا و عقبى مىسازد.
در احادیث اسلامى به این حقیقت اشاره شده، امام صادق علیه السلام در حدیثى مىفرماید: «الحاسد مضر بنفسه قبل ان یضر بالمحسود، كابلیس اورث بحسده بنفسه اللعنة، و لآدم علیه السلام الاجتباء و الهدى...؛ حسود پیش از آنچه مىتواند به «محسود» ضرر برساند به خویشتن زیان مىرساند، مانند ابلیس كه با حسدش لعنت براى خود آفرید و براى آدم برگزیدگى و هدایت.» (46)
پینوشتها:
32- سفینة البحار، ماده حسد (این احتمال در تفسیر روایت نیز داده شده كه این مجازات براى حسود بس كه او غمگین مىشود در حالى كه تو شادمان هستى).
33- الغرر، 1474.
34- تصنیف غررالحكم، ص 300 و 301/ شرح غررالحكم، 2931.
35- بحار الانوار، جلد 70، ص256.
36- شرح غررالحكم، 331.
37- بحارالانوار، جلد 70، ص256.
38- بحارالانوار، جلد 70، ص256.
39- تصنیف غررالحكم، ص 300/ شرح غرر،10376.
40- اصول كافى، جلد 2، ص307.
41- همان مدرك.
42- شرح غررالحكم، شماره 371.
43- شرح غررالحكم، 885.
44- غررالحكم،1017.
45- تصنیف الغرر، ص 301/ شرح غررالحكم، 1520.
46- بحارالانوار، جلد 70، ص 255.
منبع:
اخلاق در قرآن، جلد اول، آیت الله مكارم شیرازى .
لینک مقالات مرتبط:
www.tebyan.net/index.aspx?pid=17314 - 40k اخذ شده

|
ای کاش رنگ شهر بازیم نمیداد ! |
| |
|
| ||
ای شقايق های آتش گرفته دل خونين ما شقايقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد آيا آن روز خواهد رسيد که بلبلی ديگر در وصف ما سرود شهادت را بسرايد ؟
سلام ما به تو میخانه عشق دگر خالی شدی از جای عشاق چرا حالا شدی تنهای تنها؟ تو خالی از گل و پروانه هستی کلاس درس ایثار ووفا بود مگر نزد شهید کربلایند؟ دگر پر گشته از خاک غربت کجایند عاشقان بی قرارت بگو باشد کجا گردان مقداد نمیآید دگر گردان میثم بگو گردان همزه ات کجا رفت؟ بود خالی دگر گردان انصار کجا بر پا شده گردان عمار بسیجیان غیرتمند مسلم کمیل و مالک و گردان جعفر ز گردان حبیب و هم ابوذر
|
| |
|
باز اينک ياد ياران کردهام ياد گلزار بهاران کردهام ياد آن پروانههاي سوخته آتشي اندر دلم افروخته جبهه سرداران گمنامت کجاست سرخوشان جرعه جامت کجاست وه که گوهرهاي خود گم کردهايم ما برادرهاي خود گم کردهايم ياد جبهه ، ياد مجنون کردهام ياد بدر و ياد کارون کردهام يادجبهه ، ياد شبهاي کمين ياد رفتن در ميان دشت مين ياد اشک و نالههاي نيمه شب ياد بيتابي و عشق سوز شب ياد ياران بسيجي کردهام ياد شبهاي دوئيجي کردهام اسوهي مجذوب ديدار خدا کاظمي آن يادگار جبهها
| ||
وقتی اقا مهدی باکری شهردار ارومیه بود ، یک شب باران شدیدی می بارید به طوری که که سیل جاری شده بود . ایشان همان شب ترتیب اعزام گروهای امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد و پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه ها که تا زیر زانو می رسید به کمک مردم سیل زده شتافت . در این بین آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد از مردم کمک می خواست . تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه در آب فرو رفته بود . آقا مهدی باکری بی درنگ به داخل زیر زمین رفت و مشغول کمک به او شد ، کم کم که کارها رو به بهتر شدن بود پیرزن به مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد وگفت : خدا عوضت بدهد مادر ! خیر ببینی . نمی دانم این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرد؟
آقا مهدی خنده ای کرد وگفت راست می گویی مادر ! کاش یاد می گرفت.
مهدی باکری در آخرین دیدار خود با حضرت امام از ایشان برای خود طلب آمرزش نمود و پانزده روز بعد در عملیات بدر در اسفند ۱۳۶۳ مزد زحماتش را با شهادت گرفت و از میان زمینیان پر کشید و به افلاکیان آسمان پیوست تا همیشه زنده باشد و نظاره گر رفتار ما باشد .
![]() | |
| کربلای 6.... |
|
سلام بر شما بر گزیده شدگان سلام بر شما عاشقان آخرت سلام بر شما عاشقان حسین. در کنار دوستانتان به خوبی خوشی بگذرونید امیدوارم همیشه مردم به یاد شما باشند و همیشه فدارکاریهای شما را فراموش نکنند .
عظیم برسید و یاد ما هم بکنین ودر کنار یاران شهید امام حسین سال نو را آغاز کنید . می دونید چرا انقدر بی پرده حرف زدم .... چون شهدا زنده اند و نزد خدای خود روزی می خورند این است کلام قرآن در مورد شما شهدا . و...
|
خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند
حاج داوود کریمی
"بزرگ و مظلوم"
تولد و كودكى
فرمانده شهید "حاج داوود كريمى"، در روز بیست و هفتم بهمن ماه سال 1326 در تهران دیده به جهان گشود.
داوود هشت سال بیشتر نداشت که پدرش درگذشت.
او در دوره نوجوانی؛ مردى بود در ظاهر كوچك، اما در واقع بزرگ و نان آور خانواده.
داوود در سن 13 سالگی مجبور به ترك تحصيل شد.
او از جامعه، دوستان، خانواده و اطرافیانش و از همه مهمتر از زمانه خود چيزهايى آموخت كه اگر سال ها هم به ظاهر تحصيل آكادميك مى كرد؛ شايد هيچ گاه به آن نمى رسيد.
جوانى و انقلابي گرى
داوود در اوان جوانى اش عشقى ديگر يافت. عشقى كه به گفته شاهدان تا آخرين روزهاى عمرش او را رها نكرد.
حاج مهدى عراقى- از مبارزان برجسته دوران انقلاب اسلامی- مردى به نام "حاج آقا روح الله" را به او معرفى كرد، تا داوود جوان امر تقليدش را در محضر اين مرجع ناشناخته اما جسور و بى باك و پراميد به انجام رساند.
اين مقلد جوان بعدها به جمع پيروان "آيت الله روح الله خمينى" پيوست.
آيت الله كه در سال هاى انقلاب، حاج داوود و جامعه ايران او را به نام امام خمينى شناختند.
در سال هاى نخستين دهه ۵۰ كه جامعه ايران پر از شور و التهاب انقلابي گرى بود، داوود كريمى هم با گروهى از رفقايش گروه «فجر اسلام» را به راه انداختند.
در تهران اين گروه يكى از قوى ترين گرو ه هايى بود كه حتى اعتماد افرادى چون شهید دكتر سيد محمد حسين بهشتى و شيخ محمدرضا مهدوى كنى را به خود جلب كرد.
او در اين حركت نيمه مخفى و سياسى _ چريكى با اين عالمان ارتباط داشت و از هدايت آنان بهره مى گرفت.
فجر اسلام، به قول خود او يك "تيپ كارگرى" بود ، حتى مسائل مالى مردم هم مورد توجه گروه بود. به عنوان برادرى دلسوز كمكشان مى كرد و به خلق الله يارى مى رساند.
«فجر اسلام» و سازمان مجاهدين خلق ظاهراً از ابتدا روابط بسيار گرمى دارند. اما براساس شواهد موجود از سال ۵۲ ارتباط اين دو گروه مخفى با هم قطع شد. چرا كه اعضاى گروه «فجر اسلام» اعتقاد داشتند كه سازمان به «بيراهه مى رود».
حاج داوود در شانزدهم شهريورماه ۱۳۴۹ ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج يك دختر به نام «مريم» و سه پسر با نام هاى «ميثم»، «محمدصادق» و «محمود» است.
شغل حاج داوود "تراشكاری بود. او فعالیت سياسى _ چريكى را تا سال 13۵۵در تهران ادامه داد.
اما شور چريكى و بسته شدن فضاى مبارزه در ايران (پس از كودتاى درونى سازمان مجاهدين و بازداشت و شهادت بسيارى از نيروها) موجب مى شود حاجى نيز همراه و مانند بسيارى از همرزمانش راهى مهد و قلب تپنده مبارزات ضداستعمارى آن روز شود.
"لبنان"، "فلسطين" و "الجزاير" سه جايگاه براى چريك هايى اين چنينى بود.
حاج داوود "لبنان" را انتخاب کرد. در آنجا با شهيد دكتر مصطفى چمران و شهيد محمد منتظرى همراه و همرزم می شود.
وی پس از مدتى نيز به سبب استعدادش از رتبه شاگردى به معلمى ارتقا پيدا مى كند و مربى نيروهاى چريكى در لبنان مى شود.
"اما حاج داوود ايرانى است و قلبش در ايران مى تپد. تقويم هم سال ۱۳۵۶ را نشان مى دهد. سالى كه انقلابى در خاورميانه در حال شكل گيرى است كه البته قرار است به قول محمد حسنين هيكل (روزنامه نگار مصرى) "الگوى جنبش هاى انسان گرايانه در جهان" باشد. پ
حاج داوود هم جذب اين آهن رباى قوى معنوی، ملی،مذهبی مى شود و به ايران عزيمت مى كند".
جوان لبنان رفته جنوب شهر كه امروز مردى باتجربه است در كنار دوستان و همراهانش كه از قضا مردان به نام آتيه سياسى- نظامى ايران اند، چهار هيات مذهبى در منطقه "نازى آباد" براى مبارزه با رژيم طاغوتی شاه تاسيس و سازماندهى مى كند و با تجربه اى كه در سال هاى گذشته عمر اندوخته هدايتشان را بر عهده مى گيرد.
انقلاب و پس از آن جنگ
حاج داوود در همان اولين روزها در كميته انقلاب منطقه نازى آباد فعال مى شود و خود هدايت و مسئوليت اين كميته را برعهده مى گيرد. يكى از اين برادران به ياد مى آورد روزهايى را كه در آن حاج داوود هر كسى را كه مى توانست كارى كند، در كميته به كار مى گرفت.
اين وضع تا زمان راه اندازى سپاه پاسداران ادامه داشت كه حاج داوود از اعضاى اصلى تشكيل دهنده آن و عضو هيات مركزى سپاه تهران بود.
اما حاج داوود مرد تاسيس بود. جنگ كه شروع شد، به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همين مدت كه تا سال 1361 ادامه يافت، برپايه آموخته هاى خويش در لبنان ؛"مسئوول آموزش نظامى سپاه" شد. سپس مدتى كوتاه تر از يك سال "فرمانده سپاه تهران" بود.
مدتى هم در نهاد انقلابی و نوپای «بنياد شهيد» كه رياست آن در آن دوره « حجت الاسلام مهدى كروبى» به عهده داشت، مشغول شد. تا سال پايانى جنگ كه روز هاى اوج آن بود، فرارسيد.
بايد گفت که؛ يكى از شاهكارهاى او در اين دوران "طرح شكست حصر آبادان" بود.
حاج داوود در اين دوره در دو عمليات بزرگ و سرنوشت ساز فاو و مرصاد (پس از پذيرش قطعنامه) حضور يافت. او در آنجا مسئووليت گردان هاى رزمى- مهندسى جهاد را داشت.
او در منطقه فاو "شيميايى" شد و از مرصاد، تركشى در قلبش به يادگار ماند.
در ميانه عمليات فاو، مزدوران صدام گلوله هايى را فرو آوردند كه با دودى زرد رنگ و بويى آزاردهنده و تهوع آور خبرى مهلك از يك فاجعه مى داد.
حاج داوود فرمانده اين بار مردانگى را در نجات همرزمانش تبلور بخشيد. او تلاش كرد با چهار پنج ماسكى كه در اختيار دارد برادران جوانش را نجات دهد. سه چهار ساعت بعد اما شيميايى، سينه او را از خون و درد انباشته بود.
زمانى كه او را براى معالجه به تهران آوردند، خون استفراغ مى كرد و نفسش به بوى گوگرد و گازهاى سمى و ميكروبى، آميخته بود. بر تخت بيمارستان داوود كريمى فرياد مى كشيد.
وی در فاصله سال هاى 1365 تا 1367 در شرق كشور به سر مى برد.
در اين دوره با سمت «فرماندهى قرارگاه مركزى محمد رسول الله» و قرارگاه هاى تاكتيكى تابعه شرق كشور در قالب طرح «والعاديات» مسئول مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر بود.
روزهاى پس از جنگ، رنج ها و دردها
پس از جنگ حاج داوود در حالى كه مى توانست به عنوان سردارى نظامى چهره باشد، به "كارگاه تراشكارى اش" بازگشت كه به گفته دوستانش، اين بار «محقرتر» بود و در جاده باقرآباد قرار داشت.
از سال 1368 تا زمان شهادت، حاج داوود تنها يك كارگر ساده قالب ساز بود.
«نه درجه خواست، نه مزاياى خاص نظاميان را طلب كرد و در آن كارگاه كوچك به دستمزد و روزی خودش قناعت مى كرد.»
اما اين كارگر ساده در همين سال هاى انزوا، با مشكلاتى هم مواجه شد.
و روزهاى سير الى الله
روزهاى آخر به حاج داوود بسيار سخت گذشت. مهندس لطف الله ميثمى مى گويد: «شب هنگام بود. براى دعا به منظور شفاى او به منزلش رفتيم. در راه حاج داوود را همچون كوهى استوار و خود را چون كاهى در برابر آن كوه تصور مى كردم.
وارد اتاقش كه شدم دستى نحيف همراه با خنده اى مليح مرا به سوى تخت كشاند.
پيشانى حاج داوود را بوسيدم. جثه اى بسيار كوچك داشت. اما در يك لحظه او را ذره اى بى انتها يافتم.»
و دوست ديگرى در اين مورد مى گويد: «فراقش جانكاه است اما دردى كه او كشيد، جانكاه تر بود.»
از ۱۵ تير ماه ۱۳۸۲ بيمارى اش شدت مى گيرد. بسترى مى شود. اما پزشكان كارى از دستشان برنمى آمد تا آنكه او را سه چهار ماه به آلمان مى فرستند.
«پزشكان آلمانى تشخيص داده بودند كه بيمارى او ناشى از مسموميت شيميايى حاصل از گاز هايى است كه در جنگ به كار رفته بود آنها نوع گاز هاى شيميايى را هم مشخص كرده بودند.»
«بدنش پر از غده شده بود. يك بيمارى عجيب و غريب بود. شبيه سرطان اما سرطان نبود.»
و اين طور بود كه، حاجى به بستر افتاد و كم كم تحليل رفت.
گرچه او همچنان مثل هميشه خوش برخورد بود، ولى بيمارى با او چنين برخوردى نداشت.
درد همچنان زيادتر مى شد و پزشكان مجبور بودند از داروها و مسكن بيشترى استفاده كنند.
پزشكان تجويز كرده بودند براى كاهش درد از ماده مخدر «ترياك» استفاده كند.
او نپذيرفته و گفته بود: «من چطورى ترياك مصرف كنم در حالى كه خودم رئيس ستاد مبارزه با مواد مخدر بودم.»
پرستاران هم نمى توانستند او را يارى كنند. «هر لحظه حالش بد و بدتر مى شد و از درد خواب نداشت.»
به همين خاطر، تنها راهى كه مانده بود، راهى زجرآور بود. "نخاعش را سوراخ كردند و در مهره اول «پمپ مرفين» كار گذاشتند". پرستار دكمه پمپ را مى زد و مرفين به همه جاى بدنش مى رفت.
سرانجام اين كوه استقامت و پايدارى، در نيمه گرم و سوزان شهريورماه ۱۳۸۳ تاب قفس تن نياورد و زندگى را بدرود حيات گفت و به شهادت رسيد.

